علیرضا جون علیرضا جون ، تا این لحظه: 16 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

عشق مامان و بابا

کاردستی

علیرضا جون چند روزی خیلی بهانه ام رو می گرفتی وقتی من سر کار بودم مامان بزرگ رو اذیت می کردی ، حق داشتی پسرم ، همیشه دوست داشتی من پیشت باشم برای همین یک شب تصمیم گرفتم به کمک خودت یه کاردستی درست کنیم و به ازای کارهای خوبی که انجام می دی یه ستاره بهت بدم و وقتی که ستاره هات به ده تا رسید یه جایزه خوشگل برات بخرم . این کاردستی رو به سلیقه خودت درست کردم و هر شب موقع خواب می گفتی مامان یه ستاره بهم میدی ؟ خیلی زرنگی ، می خواستی هر چه سریعتر ستاره هات به ده تا برسه تا از مامانی جایزه بگیری . قربون پسرباهوش خودم بشم اولین ستاره رو به پسرم دادم چون به کمک م...
20 خرداد 1392

عروسی....

 عروسی عمو مهدی مورخ 91/04/25 علیرضا و فاطمه السادات ( دختر دائی ) عقد خاله اکرم مورخ 91/03/19 عروسی خاله اکرم مورخ 91/07/15 ...
20 خرداد 1392

آخجون سرسره بازی....

مورخ 91/03/25 به همراه مامان بزرگ ، عمه جان نجمه ، ریحانه و بابائی رفتیم پارک . یادمه اون روز از زمانی که بهت گفتم می خواهیم بریم پارک خیلی خوشحال شدی و همش می گفتی مامانی کی می ریم پارک ؟.....عاشق سرسره بازی هستی ....یک ساعت تو نوبت تاب وایمیستادیم وقتی نوبتمون می شد می گفتی می خوام برم سرسره بازی ...... شکفتن هیچ گلی به زیبایی لبخند تو نیست ، پس بخند تا گلها از شرم در غنچه بمانند....... علیرضا و ریحانه (دختر عمو احمد ) به تکرار غریبانه ترین جمله قرن ! و به توان ابدیت دوستت دارم....... ...
19 خرداد 1392

گردش تابستانه 91

خرداد ماه 91 به همراه عمو مهدی (دوست بابائی ) رفتیم روستای اطراف شهرمون ، حتکن خیلی خیلی بهمون خوش گذشت و شما و محمد علی هم حسابی با هم بازی کردین.   اینم چند تا عکس از شما و محمد علی ...
19 خرداد 1392

مریضی گل پسرم

گل پسرم مهر ماه 90 ، یک روز بعد از عقد دائی وحید..... من رفتم سرکار ، مامان بزرگ زنگ زد به بابائی گفت علیرضا تب کرده و حالش اصلاً خوب نیست  بابا هم سریع خودش رو رسونده بود خونه مامان بزرگ و تو رو بردند بیمارستان امام علی . دکتر گفته بود به دلیل عفونت شدید گوش باید چند روزی در بیمارستان بستری بشه . بابائی هم زنگ زد به من ،  گفت می خواهیم علیرضا رو بستری کنیم اگر برات امکان داره زودتر بیا چون علیرضا خیلی بهانه ات رو می گیره ........ نمی دونی اون لحظه چه حالی داشتم ....... دایی وحید اومد دنبالم ، وقتی رسیدم بیمارستان ، سرم رو تو دستت دیدم خیلی گریه کردم..... بابایی گفت : سخت ترین لحظه اون لحظه ای بود که می خواستند رگتو پیدا کنند خیل...
17 خرداد 1392

چه زود میگذرد ....

  می گفتم سخته ...... می گفتن چشم به هم بزنی میگذره میگفتم این شب بیداری ها با چشم به هم زدن نمی گذره می گفتن چیزی از این شب بیداری ها یادت نمیاد می گفتم پس کی بزرگ میشه ...... می گفتن چشم به هم بزنی  راست می گفتن چشم به هم زدم و گذشت . همه لحظات سخت و آسون .... تلخ و شیرین   دیگه حالا از پلک زدن می ترسم ، قبل از هر پلک زدن خوب نگات می کنم . شاید بر پلک زدنی همه چیز بگذره و من بمانم دلتنگ ... دلتنگ اون دستای کوچولو که انگشتانم رو فشار میدادن ..... دلتنگ لبای کوچولو که یک کلمه هم برام حرف نمیزدن ....... و حالا از روزی که خدا فرشته کوچولو رو بهمون داده باورم نمیشه که...
21 ارديبهشت 1392

آلبوم عکس علیرضا تا شش ماهگی

روز تولد تو میلاد عشق پاکه ........   برای شکر این روز پیشانیم به خاکه....... کلامت گرم و شیرین چون ترانه ، نگاهت دلفریب و شاعرانه منم قایق به روی موج دریا ، تویی ساحل ، تویی لطف کرانه یکی در آرزوی دیدن توست ، یکی در حسرت بوسیدن توست ولی من ساده و بی ادعایم ، تمام هستی ام خندیدن توست حضورت در قلبم مثل نفس کشیدن است آرام ، بی صدا ، اما همیشگی ! هم رنگ تمام آرزوهای منی            غارتگر جان و مال و دنیای منی بی تو نفس کشیدنم ممکن نیست    ساده بگویم که همه دنیای منی ...
15 ارديبهشت 1392